به کجا میروی ؟
صبرکن !...
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو !
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو !
ای کبوتر به کجا ؟!
قدری دگر صبر کن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
ای عزیز جان من ...
تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند !
خنده کن !
عشق نمک گیر شود بعد برو !
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد ...
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو !
خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ؟
باش ای نازنین !
باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود
بعد
برو !
نوشته شده توسط زینب در سه شنبه 1388/05/27 ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت
از غم خبری نبود اگرعشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه موهومی بود
این دایره کبود اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود
در سینه هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟


نوشته شده توسط زینب در سه شنبه 1388/04/30 ساعت 1:37 موضوع | لینک ثابت
شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است . ( دکتر شریعتی
سلام
سلام به همه اونایی که به این وبلاگ عقب مونده سر می زنن









توی سرمای زمستون یه کبوتر روی ایوون
خیس شده پرهای نازش دیگه بالهاش نداره جون
پس به آسموون نگاه کرد دیگه چشماش شده خسته
آخه اون خبر نداره خودشم بارشو بسته
یه دلش پراضطرابه یه دلش پر از امیده
توی آسمون آبی اون هنوز جفتی ندیده
دلشو زدش به دریا بره دنبالش به هر جا
اما افسوس یه شکارچی نشسته پشت درختا
تا بلند می شه از ایوون
می ریزه روی زمین خون
تا می ریزه رو زمین خون
می شنیه جفتش رو ایوون
پس به آسموون نگاه کرد دیگه چشماش شده خسته
آخه اون خبر نداره خودشم بارشو بسته
یه دلش پراضطرابه یه دلش پر از امیده
توی آسمون آبی اون هنوز جفتی ندیده

دو نیمه ، زمانی به راستی یکی می شوند و از دو « تنها » یک « جمع کامل » می سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند ، نه آنکه عین مطلق هم شوند ، چیزی بر هم مضاف نکنند مسایل خاص و تازه یی را پیش نکشند...
پس عزیز من!
بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.
بیا تصمیم بگیریم که حرکات مان ، رفتارمان ، حرف زدنمان و سلیقه مان کاملا یکی نشود...
و فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها و حتی اختلاف های اساسی مان ، باقی بماند. و هرگز اختلاف نظر را وسیله ی تهاجم قرار ندهیم.
عزیز من !
بیا متفاوت باشیم.!














نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه 1387/09/20 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت
سلام
ببخشید که دیر اومدم یکم سرم شلوغ بود
وقتی ستاره ی من شدی هیچ تلسکوپی هنوز ترا ندیده بود و یا کشف نکرده بود.
وقتی کهکشان من بودی هیچ منجمی هنوز به بودنت پی نبرده بود.
وقتی دروازه بان دروازه ی دلم شدی ، هنوز خط هیچ دروازه ای را نکشیده بودند.
وقتی دلم به چشمان تو میدان داد ، هنوز کسی درست نمی دانست دایره چیست.
وقتی رنگین کمان صدایت کردم همه به آن چیزی که بعد از باران در می آمد می گفتند مهمان هفت رنگ ناخوانده.
وقتی قصه ی دورقمی اردیبهشت را رنگ حقیقت زدم ، هیچکس تا ده بیشتر بلد نبود بشمرد.
وقتی مجنونت شدم صحرا هنوز افتتاح نشده بود.
وقتی تو زیبای من شدی هنوز نیمی از ماه برای کلی دنیا ناشناخته بود.
وقتی مخاطب نامه های من شدی همه برای پرسیدن حال همدیگه از پروانه ی بنفش کمک می گرفتند.
وقتی صدایت کردم هنوز کسی معنی انعکاس صدا در کوه را نمی فهمید، من در کوه صدایت کردم و همه از صدائی که برگشت ترسیدند و من شادمان شدم از اینکه هیچ رقیبی تو را از من نخواهد دزدید.
وقتی عاشقت شدم همه خواب بودند.
وقتی بدرقه ات کردم آن هم با اشک ، هیچ کس اشک را دلیلی برای بدرقه نمی دانست و هیچ کس توی چشمانش یک مروارید گریه هم نداشت.
وقتی دریای من شدی همه ی آنانی که حالا اقیانوس صدایت می کنند در حال کندن قنات برای پیدا کردن جرعه آبی برای رفع تشنگیشان بودند.
وقتی پیدایت کردم همه گم شده بودند.
وقتی دنیای من شدی همه فکر می کردند دنیا یعنی یک عالمه انسان.
وقتی دیوانه ات شدم تصور همه از دیوانه کودک سنگ به دستی بود که خشم چشم درشت و سنگ بزرگ توی دستش همه را می ترساند.
وقتی نوشتم چشمان تو عسل است مردم هنوز نمی دانستند عسل گیاه نیست.
وقتی نوشتم رفتنت آتش به جانم می زند،اینجا فکر می کردند که تنها چوب ها می سوزند بی آنکه بدانند گاهی از آتش گرفتن بسیار است که انسان چوب می شود.
خلاصه وقتی تو را فهمیدم هیچ کس هنوز خودش را نفهمیده بود.
اما...
تو وقتی ستاره شدنت را همه فهمیدند کم شدی، نگذاشتی حتی بشمارمت ، منی که تنها یک را می شمردم و دو یک را که کنار هم یازده می شد.
وقتی همه کهکشان شدنت را فهمیدند غیب شدی ، جوری از افق پنجره ی اتاق من گذشتی که با تلسکوپ هم دیده نشدی.
وقتی هم دروازه بانی ات را بلد شدند خط دروازه ی دلم را پاک کردی و شستی .
یادت رفت زمانی که من دریا صدایت می کردم عده ای در حال کندن قنات بودند....
جرم من این بودکه آنقدر در دریا شدنت محو بودم که فراموش کردم برایت بنویسم تو اقیانوس منی و تو بزرگ شدن را از وفا بیشتر دوست داشتی.
کوچک شدم این آخرین جمله ی این گلایه است.
وقتی بزرگ بزرگ شدی ، من کوچک کوچک شدم ، کوچکتر از صفر آن دهی که آخرین جمله ی معلومات کودکی آنها بود که نمی دانستند اگر یازده نباشد تو حالا بیست آنها نیستی.
باشد بزرگ شو ، مثل دنیای من نه مثل دنیای انها . من هی دارم کوچک و کوچکتر می شوم ، آب می شوم درست قدّ ذره های خاک قنات آن سال های دور گذشته...
بزرگتر شو دنیای من ، ستاره ی من ، کهکشان من بزرگ شو...
نمی دانستم بزرگ را دو جور معنی می کنند: بزرگ در لغت نامه ی آنها یعنی مشهور و من اینگونه معنایش می کنم :
کسی که عاشقش را کوچک نکند وقتی خودش بزرگ می شود.
اما تو مثل هیچ کس نیستی بزرگ هر دو لغت نامه ای.
بزرگ شو ، بزرگ باش تا من دیگر دیده نشوم مثل گنجشکی که از بالای هواپیما نقطه هم نیست.
من بزرگترین آرزویم کوچک نشدن تو و کوچکترین آرزویم بزرگ شدن که نه باز هم بزرگتر شدن توست.
نام تو را با حروف بزرگ و نام خودم را با حروف کوچک می نویسم که شاید به تصور مردم روزگارمان نه از بزرگی تو کم شود و نه از کوچکی من.
به قول قدیمی های خوب: خدا از بزرگی کمت نکنه.
خیلی ها معنایش را خوب می دانند اما من درست معنایش را نمی فهمم . شاید یعنی خدا بزرگی ات را کم نکند احتمالاً همین است.
پس این را هم برای راحت تر شدن خیالم می نویسم :
برسد به دست بزرگی که اگر بزرگ بودنش را زودتر نمی فهمید دیرتر کوچکم می کرد.
نوشته شده توسط زینب در سه شنبه 1387/02/17 ساعت 16:9 موضوع | لینک ثابت
سلام به همگی
نزديکه عيده تو خونه تکونيه دلتون يه وقت ما رو بيرون نندازين

پیشاپیش عیدتون مبارک
سایه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستی بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
اینه هفت سین ما
نوروز مبارک




مثل ماهی زنده
مثل سبزه زیبا
مثل سمنو شیرین
مثل سنبل خوشبو
مثل سیب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشید




دوستت دارم چند بخشه؟
هم بخشه
و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم






نوشته شده توسط زینب در دوشنبه 1386/12/20 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت

غرور نذاشت بهت بگم قدِ خدا دوسِت دارم
حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمرم
تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشه مو
سوزونده آفتِ غرور از حالا تا همیشه مو
اگر بهت گفته بودم حالا تو مالِ من بودی
من تو خیال ِ تو بودم تو تُو خیال ِ من بودی
کاش که میون من و تو تو اون روزا حصار نبود
هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود
انگار که تقدیر نمی خواست تو در کنار من باشی
منم بهار ِ تو باشم تو هم بهار من باشی
یه خلوتِ ساکت و سرد انگار اسیرمون شده
نمی شه فکر دیگه کرد ما خیلی دیرمون شده
تو رفتی و حالا دیگه اونور دنیا خونَتِ
انگار نه انگار که کسی اینور آب دیوونَتِ
تقصیر هردومون بوده ما عشقَُ نشناخته بودیم
فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم
باید یکی از ما دوتا غرورُ می ذاشت زیر پا
آروم به اون یکی می گفت یه عاشقِ واقعی باش
جداییِ دستای ما یه اتفاقِ ساده نیست
سواره هرگز با خبر از غصه ی پیاده نیست
توی مسیر عاشقی باید هوای دل و داشت
حرفِ دل و عینِ قسم رو طاقی چشما گذاشت
حالا که من تنها شدم قدرِ چشاتو می دونم
ولی نمی شه کاری کرد همیشه تنها می مونم
کاش توی دنیا هیچ کسی قربونیِ غرور نشه راهِ دو تا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه
![]()
نوشته شده توسط زینب در سه شنبه 1386/12/07 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت
توی سرمای زمستون
یه کبوتر روی ایوون
خیس شده پرهای نازش
دیگه بالهاش نداره جون
پس به آسموون نگاه کرد
دیگه چشماش شده خسته
آخه اون خبر نداره خودشم بارشو بسته
یه دلش پراضطرابه یه دلش پر از امیده
توی آسمون آبی اون هنوز جفتی ندیده
دلشو زدش به دریا
بره دنبالش به هر جا
اما افسوس یه شکارچی نشسته پشت درختا
تا بلند می شه از ایوون
می ریزه روی زمین خون
تا می ریزه رو زمین خون
می شنیه جفتش رو ایوون
پس به آسموون نگاه کرد دیگه چشماش شده خسته
آخه اون خبر نداره خودشم بارشو بسته
یه دلش پراضطرابه یه دلش پر از امیده
توی آسمون آبی اون هنوز جفتی ندیده

نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه 1386/11/17 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت
نمی دونم دوستت دارم یا نه نمی دونم این عادته یا عشق
نمی دونم چیکار کنم با تو نمی دونم چیکار کنم با عشق
تو با منی اما نه از دیروز تو با منی اما نه تا فردا
تو با منی اما نه با این من یه روز می ری اما نه از حالا
کنارمی چقدر ازم دوری کنارتم اما چقدر نزدیک
تو آشنا غریبه ای انگار ستاره ای اما چقدر تاریک
طلوع هر دوستت دارم با من غروب هر عاشقانه ها با تو
یکی میون جاده ها گم شد نمی دونم که اون منم یا تو
نمی دونم دوستت دارم یا نه نمی دونم این عادته یا عشق




![]()
اگر از پايان گرفتن غمهايت نا اميد شدي به خاطر بياور زيباترين صبحي که
تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که
هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد







وقتي که دلت گرفت وقتي که دلتنگ شدي وقتي ديدي هيچکس نيست که باورت کنه
وقتي فهميدي کسي نيست به حرفات و درد دلات گوش بده
بروکنار پنجره
پنجره رو باز کن
يه نگاه به آسمون بنداز
فرقي نداره صبح باشه يا شب،آفتابي باشه يا ابري فقط بهش نگاه کن
ناخودآگاه احساس آرامش وجودت روتسخير ميکنه روحت به پرواز در مياد، ميري تا اون بالابالاها تو اوج ابرا
کنار مهربوني که هر چه قدر هم پيشش بموني راضي نميشي که ازش دل بکني،يه لحظه چشاتو ببند،آروم هواي تازه رو تو ريه هات وارد کن
بذار احساس کني دفعه اولته که داري اين قدر خوب نفس مي کشي
وقتي آروم شدي و فهميدي که اون قدر تنها نيستي) چون يکي هست که هميشه با توست( اگر اشکات جاري شد بي خيال بذار ببارن
اون موقع هست که به آرامش واقعي رسيدي و پشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شده
و حالا با توکل بيشتر به اون بزرگ دوست داشتني مي توني بقيه مسيرت رو ادامه بدي
وقتي پنجره رو مي بندي انگاربرگشتي سر جاي اولت اما اين بار بااميد و توکل بيشتر
سعي کن نه تنها وقتي دلتنگي بلکه هميشه حتي يه ذره هم که شده به سراغش بري و باهاش درد دل کني
و يادت باشه هيچ وقت پيوند چشاتو با آسمون قطع نکني !!!!!!!

زندگی یک آرزوی دور نیست
زندگی یک جستو جوی کور نیست
زیستن در پیله ی پروانه چیست؟
زندگی کن زندگی افسانه نیست
پیله ی پروانه از دنیا جداست
زندگی یک مقصد بی انتهاست
هیچ جایی انتهای راه نیست
این تمامش ماجرای زندگیست
همین
زندگی مثل یک بستنی است قبل از این که آب بشه ازش لذت ببر

نظر یادت نره
نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه 1386/10/05 ساعت 0:50 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر دارش
سلام خیلی ممنون که سر زدی
شب که میشه برو کنار پنجره تا ستاره ها حسودیشون بشه که ماهشون عشق منه
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY