سلام
ببخشید که دیر اومدم یکم سرم شلوغ بود
وقتی ستاره ی من شدی هیچ تلسکوپی هنوز ترا ندیده بود و یا کشف نکرده بود.
وقتی کهکشان من بودی هیچ منجمی هنوز به بودنت پی نبرده بود.
وقتی دروازه بان دروازه ی دلم شدی ، هنوز خط هیچ دروازه ای را نکشیده بودند.
وقتی دلم به چشمان تو میدان داد ، هنوز کسی درست نمی دانست دایره چیست.
وقتی رنگین کمان صدایت کردم همه به آن چیزی که بعد از باران در می آمد می گفتند مهمان هفت رنگ ناخوانده.
وقتی قصه ی دورقمی اردیبهشت را رنگ حقیقت زدم ، هیچکس تا ده بیشتر بلد نبود بشمرد.
وقتی مجنونت شدم صحرا هنوز افتتاح نشده بود.
وقتی تو زیبای من شدی هنوز نیمی از ماه برای کلی دنیا ناشناخته بود.
وقتی مخاطب نامه های من شدی همه برای پرسیدن حال همدیگه از پروانه ی بنفش کمک می گرفتند.
وقتی صدایت کردم هنوز کسی معنی انعکاس صدا در کوه را نمی فهمید، من در کوه صدایت کردم و همه از صدائی که برگشت ترسیدند و من شادمان شدم از اینکه هیچ رقیبی تو را از من نخواهد دزدید.
وقتی عاشقت شدم همه خواب بودند.
وقتی بدرقه ات کردم آن هم با اشک ، هیچ کس اشک را دلیلی برای بدرقه نمی دانست و هیچ کس توی چشمانش یک مروارید گریه هم نداشت.
وقتی دریای من شدی همه ی آنانی که حالا اقیانوس صدایت می کنند در حال کندن قنات برای پیدا کردن جرعه آبی برای رفع تشنگیشان بودند.
وقتی پیدایت کردم همه گم شده بودند.
وقتی دنیای من شدی همه فکر می کردند دنیا یعنی یک عالمه انسان.
وقتی دیوانه ات شدم تصور همه از دیوانه کودک سنگ به دستی بود که خشم چشم درشت و سنگ بزرگ توی دستش همه را می ترساند.
وقتی نوشتم چشمان تو عسل است مردم هنوز نمی دانستند عسل گیاه نیست.
وقتی نوشتم رفتنت آتش به جانم می زند،اینجا فکر می کردند که تنها چوب ها می سوزند بی آنکه بدانند گاهی از آتش گرفتن بسیار است که انسان چوب می شود.
خلاصه وقتی تو را فهمیدم هیچ کس هنوز خودش را نفهمیده بود.
اما...
تو وقتی ستاره شدنت را همه فهمیدند کم شدی، نگذاشتی حتی بشمارمت ، منی که تنها یک را می شمردم و دو یک را که کنار هم یازده می شد.
وقتی همه کهکشان شدنت را فهمیدند غیب شدی ، جوری از افق پنجره ی اتاق من گذشتی که با تلسکوپ هم دیده نشدی.
وقتی هم دروازه بانی ات را بلد شدند خط دروازه ی دلم را پاک کردی و شستی .
یادت رفت زمانی که من دریا صدایت می کردم عده ای در حال کندن قنات بودند....
جرم من این بودکه آنقدر در دریا شدنت محو بودم که فراموش کردم برایت بنویسم تو اقیانوس منی و تو بزرگ شدن را از وفا بیشتر دوست داشتی.
کوچک شدم این آخرین جمله ی این گلایه است.
وقتی بزرگ بزرگ شدی ، من کوچک کوچک شدم ، کوچکتر از صفر آن دهی که آخرین جمله ی معلومات کودکی آنها بود که نمی دانستند اگر یازده نباشد تو حالا بیست آنها نیستی.
باشد بزرگ شو ، مثل دنیای من نه مثل دنیای انها . من هی دارم کوچک و کوچکتر می شوم ، آب می شوم درست قدّ ذره های خاک قنات آن سال های دور گذشته...
بزرگتر شو دنیای من ، ستاره ی من ، کهکشان من بزرگ شو...
نمی دانستم بزرگ را دو جور معنی می کنند: بزرگ در لغت نامه ی آنها یعنی مشهور و من اینگونه معنایش می کنم :
کسی که عاشقش را کوچک نکند وقتی خودش بزرگ می شود.
اما تو مثل هیچ کس نیستی بزرگ هر دو لغت نامه ای.
بزرگ شو ، بزرگ باش تا من دیگر دیده نشوم مثل گنجشکی که از بالای هواپیما نقطه هم نیست.
من بزرگترین آرزویم کوچک نشدن تو و کوچکترین آرزویم بزرگ شدن که نه باز هم بزرگتر شدن توست.
نام تو را با حروف بزرگ و نام خودم را با حروف کوچک می نویسم که شاید به تصور مردم روزگارمان نه از بزرگی تو کم شود و نه از کوچکی من.
به قول قدیمی های خوب: خدا از بزرگی کمت نکنه.
خیلی ها معنایش را خوب می دانند اما من درست معنایش را نمی فهمم . شاید یعنی خدا بزرگی ات را کم نکند احتمالاً همین است.
پس این را هم برای راحت تر شدن خیالم می نویسم :
برسد به دست بزرگی که اگر بزرگ بودنش را زودتر نمی فهمید دیرتر کوچکم می کرد.