تبليغاتX
 دلکده

دلکده

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است

سلامی بعد از یک مدت طولانی

سلام

ببخشید که دیر اومدم  یکم سرم شلوغ بود

 

وقتی ستاره ی من شدی هیچ تلسکوپی هنوز ترا ندیده بود و یا کشف نکرده بود.

وقتی کهکشان من بودی هیچ منجمی هنوز به بودنت پی نبرده بود.

وقتی دروازه بان دروازه ی دلم شدی ، هنوز خط هیچ دروازه ای را نکشیده بودند.

وقتی دلم به چشمان تو میدان داد ، هنوز کسی درست نمی دانست دایره چیست.

وقتی رنگین کمان صدایت کردم همه به آن چیزی که بعد از باران در می آمد می گفتند مهمان هفت رنگ ناخوانده.

وقتی قصه ی دورقمی اردیبهشت را رنگ حقیقت زدم ، هیچکس تا ده بیشتر بلد نبود بشمرد.

وقتی مجنونت شدم صحرا هنوز افتتاح نشده بود.

وقتی تو زیبای من شدی هنوز نیمی از ماه برای کلی دنیا ناشناخته بود.

وقتی مخاطب نامه های من شدی همه برای پرسیدن حال همدیگه از پروانه ی بنفش کمک می گرفتند.

وقتی صدایت کردم هنوز کسی معنی انعکاس صدا در کوه را نمی فهمید، من در کوه صدایت کردم و همه از صدائی که برگشت ترسیدند و من شادمان شدم از اینکه هیچ رقیبی تو را از من نخواهد دزدید.

وقتی عاشقت شدم همه خواب بودند.

وقتی بدرقه ات کردم آن هم با اشک ، هیچ کس اشک را دلیلی برای بدرقه نمی دانست و هیچ کس توی چشمانش یک مروارید گریه هم نداشت.

وقتی دریای من شدی همه ی آنانی که حالا اقیانوس صدایت می کنند در حال کندن قنات برای پیدا کردن جرعه آبی برای رفع تشنگیشان بودند.

وقتی پیدایت کردم همه گم شده بودند.

وقتی دنیای من شدی همه فکر می کردند دنیا یعنی یک عالمه انسان.

وقتی دیوانه ات شدم تصور همه از دیوانه کودک سنگ به دستی بود که خشم چشم درشت و سنگ بزرگ توی دستش همه را می ترساند.

وقتی نوشتم چشمان تو عسل است مردم هنوز نمی دانستند عسل گیاه نیست.

وقتی نوشتم رفتنت آتش به جانم می زند،اینجا فکر می کردند که تنها چوب ها می سوزند بی آنکه بدانند گاهی از آتش گرفتن بسیار است که انسان چوب می شود.

خلاصه وقتی تو را فهمیدم هیچ کس هنوز خودش را نفهمیده بود.

اما...

تو وقتی ستاره شدنت را همه فهمیدند کم شدی، نگذاشتی حتی بشمارمت ، منی که تنها یک را می شمردم و دو یک را که کنار هم یازده می شد.

وقتی همه کهکشان شدنت را فهمیدند غیب شدی ، جوری از افق پنجره ی اتاق من گذشتی که با تلسکوپ هم دیده نشدی.

وقتی هم دروازه بانی ات را بلد شدند خط دروازه ی دلم را پاک کردی و شستی .

یادت رفت زمانی که من دریا صدایت می کردم عده ای در حال کندن قنات بودند....

 

جرم من این بودکه آنقدر در دریا شدنت محو بودم که فراموش کردم برایت بنویسم تو اقیانوس منی و تو بزرگ شدن را از وفا بیشتر دوست داشتی.

کوچک شدم این آخرین جمله ی این گلایه است.

وقتی بزرگ بزرگ شدی ، من کوچک کوچک شدم ، کوچکتر از صفر آن دهی که آخرین جمله ی معلومات کودکی آنها بود که نمی دانستند اگر یازده نباشد تو حالا بیست آنها نیستی.

باشد بزرگ شو ، مثل دنیای من نه مثل دنیای انها . من هی دارم کوچک و کوچکتر می شوم ، آب می شوم درست قدّ ذره های خاک قنات آن سال های دور گذشته...

بزرگتر شو دنیای من ، ستاره ی من ، کهکشان من بزرگ شو...

نمی دانستم بزرگ را دو جور معنی می کنند: بزرگ در لغت نامه ی آنها یعنی مشهور و من اینگونه معنایش می کنم :

کسی که عاشقش را کوچک نکند وقتی خودش بزرگ می شود.

اما تو مثل هیچ کس نیستی بزرگ هر دو لغت نامه ای.

بزرگ شو ، بزرگ باش تا من دیگر دیده نشوم مثل گنجشکی که از بالای هواپیما نقطه هم نیست.

من بزرگترین آرزویم کوچک نشدن تو و کوچکترین آرزویم بزرگ شدن که نه باز هم بزرگتر شدن توست.

نام تو را با حروف بزرگ و نام خودم را با حروف کوچک می نویسم که شاید به تصور مردم روزگارمان نه از بزرگی تو کم شود و نه از کوچکی من.

به قول قدیمی های خوب: خدا از بزرگی کمت نکنه.

خیلی ها معنایش را خوب می دانند اما من درست معنایش را نمی فهمم . شاید یعنی خدا بزرگی ات را کم نکند احتمالاً همین است.

پس این را هم برای راحت تر شدن خیالم می نویسم :

برسد به دست بزرگی که اگر بزرگ بودنش را زودتر نمی فهمید دیرتر کوچکم می کرد.

 

 


 

نوشته شده توسط زینب در سه شنبه 1387/02/17 ساعت 16:9 موضوع | لینک ثابت


عیدتون مبارک

سلام به همگی

 

نزديکه عيده تو خونه تکونيه دلتون يه وقت ما رو بيرون نندازين

 

پیشاپیش عیدتون مبارک

 

سایه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستی بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
اینه هفت سین ما
نوروز مبارک

 

 

 

 

مثل ماهی زنده
مثل سبزه زیبا
مثل سمنو شیرین
مثل سنبل خوشبو
مثل سیب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشید

دوستت دارم چند بخشه؟

 

باهم بخشه

 

 

دنیا را برایتان شادِ شاد
و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم

وقت تحویل سال ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین

 


 

نوشته شده توسط زینب در دوشنبه 1386/12/20 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت


حتی اگه خوشت نیومد نظرتو بگو خوشحال میشم

غرور نذاشت بهت بگم قدِ خدا دوسِت دارم

حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمرم

تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشه مو

سوزونده آفتِ غرور از حالا تا همیشه مو

اگر بهت گفته بودم حالا تو مالِ من بودی

من تو خیال ِ تو بودم تو تُو خیال ِ من بودی

کاش که میون من و تو تو اون روزا حصار نبود

هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود

انگار که تقدیر نمی خواست تو در کنار من باشی

منم بهار ِ تو باشم تو هم بهار من باشی

یه خلوتِ ساکت و سرد انگار اسیرمون شده

نمی شه فکر دیگه کرد ما خیلی دیرمون شده

تو رفتی و حالا دیگه اونور دنیا خونَتِ

انگار نه انگار که کسی اینور آب دیوونَتِ

تقصیر هردومون بوده ما عشقَُ نشناخته بودیم

فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم

باید یکی از ما دوتا غرورُ می ذاشت زیر پا

آروم به اون یکی می گفت یه عاشقِ واقعی باش

جداییِ دستای ما یه اتفاقِ ساده نیست

سواره هرگز با خبر از غصه ی پیاده نیست

توی مسیر عاشقی باید هوای دل و داشت

حرفِ دل و عینِ قسم رو طاقی چشما گذاشت

حالا که من تنها شدم قدرِ چشاتو می دونم

ولی نمی شه کاری کرد همیشه تنها می مونم

کاش توی دنیا هیچ کسی قربونیِ غرور نشه راهِ دو تا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط زینب در سه شنبه 1386/12/07 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت


توی سرمای زمستون

یه کبوتر روی ایوون

خیس شده پرهای نازش

دیگه بالهاش نداره جون

پس به آسموون نگاه کرد

دیگه چشماش شده خسته

آخه اون خبر نداره خودشم بارشو بسته

یه دلش پراضطرابه یه دلش پر از امیده

توی آسمون آبی اون هنوز جفتی ندیده

دلشو زدش به دریا

بره دنبالش به هر جا

اما افسوس یه شکارچی نشسته پشت درختا

تا بلند می شه از ایوون

می ریزه روی زمین خون

تا می ریزه رو زمین خون

می شنیه جفتش رو ایوون

پس به آسموون نگاه کرد دیگه چشماش شده خسته

آخه اون خبر نداره خودشم بارشو بسته

یه دلش پراضطرابه یه دلش پر از امیده

توی آسمون آبی اون هنوز جفتی ندیده


 

نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه 1386/11/17 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت


عیدتون مبارک ×××××هم قربان هم غدیر

نمی دونم دوستت دارم یا نه نمی دونم این عادته یا عشق

نمی دونم چیکار کنم با تو نمی دونم چیکار کنم با عشق

تو با منی اما نه از دیروز تو با منی اما نه تا فردا

تو با منی اما نه با این من یه روز می ری اما نه از حالا

کنارمی چقدر ازم دوری  کنارتم اما چقدر نزدیک

تو آشنا غریبه ای انگار ستاره ای اما چقدر تاریک

طلوع هر دوستت دارم با من غروب هر عاشقانه ها با تو

یکی میون جاده ها گم شد نمی دونم که اون منم یا تو

نمی دونم دوستت دارم یا نه نمی دونم این عادته یا عشق

 

اگر از پايان گرفتن غمهايت نا اميد شدي  به خاطر بياور زيباترين صبحي که

 تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که

 هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد

 

وقتي که دلت گرفت وقتي که دلتنگ شدي وقتي ديدي هيچکس نيست که باورت کنه

وقتي فهميدي کسي نيست به حرفات و درد دلات گوش بده

بروکنار پنجره

پنجره رو باز کن

يه نگاه به آسمون بنداز

فرقي نداره صبح باشه يا شب،آفتابي باشه يا ابري فقط بهش نگاه کن

ناخودآگاه احساس آرامش وجودت روتسخير ميکنه روحت به پرواز در مياد، ميري تا اون بالابالاها تو اوج ابرا

کنار مهربوني که هر چه قدر هم پيشش بموني راضي نميشي که ازش دل بکني،يه لحظه چشاتو ببند،آروم هواي تازه رو تو ريه هات وارد کن

بذار احساس کني دفعه اولته که داري اين قدر خوب نفس مي کشي

وقتي آروم شدي و فهميدي که اون قدر تنها نيستي) چون يکي هست که هميشه با توست( اگر اشکات جاري شد بي خيال بذار ببارن

اون موقع هست که به آرامش واقعي رسيدي و پشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شده

و حالا با توکل بيشتر به اون بزرگ دوست داشتني مي توني بقيه مسيرت رو ادامه بدي

وقتي پنجره رو مي بندي انگاربرگشتي سر جاي اولت اما اين بار بااميد و توکل بيشتر

سعي کن نه تنها وقتي دلتنگي بلکه هميشه حتي يه ذره هم که شده به سراغش بري و باهاش درد دل کني

و يادت باشه هيچ وقت پيوند چشاتو با آسمون قطع نکني !!!!!!!

 

زندگی یک آرزوی دور نیست

 زندگی یک جستو جوی کور نیست

 زیستن در پیله ی پروانه چیست؟

 زندگی کن زندگی افسانه نیست

 پیله ی پروانه از دنیا جداست

 زندگی یک مقصد بی انتهاست

 هیچ جایی انتهای راه نیست

 این تمامش ماجرای زندگیست  

همین

 

زندگی مثل یک بستنی است  قبل از این که آب بشه ازش لذت ببر

نظر یادت نره

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه 1386/10/05 ساعت 0:50 موضوع | لینک ثابت


سلام خوش اومدی

وقتی خاطره های آدم زیاد می شه دیوار اتاقش پر عکس می شه

اما همیشه دلت واسه اونی تنگ می شه که نمی تونی عکسش رو به دیوار بزنی

 

روزهای تنهایی

 

تا حالا شده به يه فرشته ي نجات بر بخوري ؟
تا حالا شده به کسي برسي که انگار سال ها به دنبالش بودي تا در کنارش به آرامش برسي ؟

 آرامشي وصف ناپذير ، آرامشي که از نبودنش بترسي ؟
اون موقعس که آنچنان دلتنگش مي شوي که عين ديوونه ها از يه لحظه نبودنش مي ترسي ،

 اون موقع که دلت مي خواد ثانيه به ثانيه زندگيت رو در کنارش باشي .
اون موقعس که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ مي شه .
اون موقعس که وقتي رو بروش واستادي مي خواي به صداش گوش بدي ،

حتي اگه حرفي براي گفتن نداشته باشي همونجوري فقط نگاش مي كني که

 به صداي نفس کشيدنش گوش بدي و از صداي دم و بازدمش آرامش بگيري .
اون موقعس که اسم ديوونه رو روت مي زارن

و با نگاه هاي مملو از تمسخر نگات مي کنن و سعي مي کنن خوردت کنن .
اون موقعس که وقتي تو تنهايي بهش فکر مي کني آنچنان تپش قلبي مي گيري که

 احساس مي کني الانه که قلبت بيفته جلوي پات .
به همين سادگي ...
حالا فهميدي چرا راه به راه دلم برات تنگ مي شه ؟!

 

کسی معنی دل تنگی را درک می کند......که طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچوقت

به کسی وابسته نشو....که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست

 

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم

 خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه ی سنگینی را داخل کلاس آورد . وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد ،

 استاد یک لیوان برزگ شیشه ای را از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت.

 سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت.

آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند ، پرسید:« آیا لیوان پر شده است؟ » همه گفتند : « بله پر شده »

استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت.

 بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند.

 سپس از دانشجویان پرسی: « آیا لیوان پر شده است؟ » همه پاسخ دادند: « بله پر شده»

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن برداشت و داخل لیوان ریخت.

ذرات شن به راحتی فضاهای خالی بین قلوه سنگها و ریگ ها را پر کردند.

 استاد یکبار دیگر پرسید : « آیا لیوان پر شده است؟» دانشجویان همصدا پاسخ دادند:« بله پرشده »

استاد از داخل جعبه یک بطری آب را رداشت و آن را درون لیوان خالی کرد.

 آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از اینکه استاد سئوالی کند ، دانشجویان با خنده فریاد زدند :« بله پر شده»

بعد از آنکه خنده ها تمام شد ، استاد گفت: « این لیوان مانند شیشه ی عمر شماست و

 آن قلوه سنگ ها چیزهای مهم زندگی شما ، مثل سلامتی ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند.

چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط اینها برایتان باقی ماندند ، هنوز هم زندگی شما برپاست.»

استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد: « ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که

در زندگی مهمند ، مثل شغل ، ثروت وخانه و ... و ذ رات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند .

اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید ، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند.

 این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.

ابتدا به قلوه سنگ های زندگیتان برسید ، بقیه ی چیزها حکم ذرات شن را دارند


 

نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه 1386/09/14 ساعت 0:30 موضوع | لینک ثابت


بنویس عشق

روی برگی بنویس عشق

بنویس با چشم خیس عشق

عشق و تکرار کن دوباره خط تیره بنویس عشق

عشق فریاد پرنده ست

ساکنِ یا که رونده ست

ساز قلبِ سوز سینه ست گاهی وقتا دردِ کینه ست

عشق هستی آفرینه

خود کلام آخرینه

یه ترنم یه سروده نرم و سوزنده چو دوده

عشق یه نوره یه امیده

نه سیاهه نه سپیده

به لطافت مثل ابراست به بزرگی همه دریاست

عشق پیوسته در اوجه

قصه ی ساحل و موجه

گوهر ناب و گرانه مثل چشمه نگرانه

همیشه بی قرار عشقه

طراوت بهار عشقه

اساس روزگار عشقه

عشقه عشقه عشقه

عشق شکست زنجیره

حدیث آه و تأثیره

عشق نشان تقدیره

عشقه عشقه عشقه

روی برگی بنویس عشق

بنویس با چشم خیس عشق

عشق و تکرار کن دوباره خط تیره بنویس عشق

 

_ ﻋﺸﻕ

 

 

 

 

تقدیم به بهترین دوستم 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط زینب در سه شنبه 1386/08/01 ساعت 9:19 موضوع | لینک ثابت


تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم....

و برفی که اب می شود
و برای خاطر نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم

 


&& &&------&&-------&&-------&&&----------------&

--------&-------&&---&&------&&----&&-------------&

&& &&--------&&-&&------&&------&&------------&

--------&----------&&&--------&&----&&-------------&

&& &&-----------&&-------------&&&---------&&&&

 

 

 

محکوم شدم به دوست داشتنم...
و می سوزم در خیره هایش...
حالا دلم را می خواهم...و اندکی صداقت...
ای دوست سراغ داری؟
می دانی بازار دل و صداقت کجاست؟
کجا دل می فروشند؟
و کجا دل می خرند به لبخندی؟
کجا....؟

کاش می شد سکوت غریبانه ی نیلوفرهای مرداب را معنا کرد!
ای کاش می شد صحبت های گل
را با پروانه فهمید.
ای کاش می شد بیشتر مهربان بود و عاشقانه دیگران را دوست داشت.
ای کاش می شد طبیعت را درک کرد و به راز گل سرخ پی برد...
و دنیا را از دریچه ای دیگر تفسیر کرد،
ای کاش می شد دل را با محبت و آرامش را با قلب پیوند زد ...

 

 

 

اگرمعنای عشق فاصله هاست

 روی قبرم بنویس