وقتی خاطره های آدم زیاد می شه دیوار اتاقش پر عکس می شه 
اما همیشه دلت واسه اونی تنگ می شه که نمی تونی عکسش رو به دیوار بزنی
روزهای تنهایی
تا حالا شده به يه فرشته ي نجات بر بخوري ؟
تا حالا شده به کسي برسي که انگار سال ها به دنبالش بودي تا در کنارش به آرامش برسي ؟
آرامشي وصف ناپذير ، آرامشي که از نبودنش بترسي ؟
اون موقعس که آنچنان دلتنگش مي شوي که عين ديوونه ها از يه لحظه نبودنش مي ترسي ،
اون موقع که دلت مي خواد ثانيه به ثانيه زندگيت رو در کنارش باشي .
اون موقعس که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ مي شه .
اون موقعس که وقتي رو بروش واستادي مي خواي به صداش گوش بدي ،
حتي اگه حرفي براي گفتن نداشته باشي همونجوري فقط نگاش مي كني که
به صداي نفس کشيدنش گوش بدي و از صداي دم و بازدمش آرامش بگيري .
اون موقعس که اسم ديوونه رو روت مي زارن
و با نگاه هاي مملو از تمسخر نگات مي کنن و سعي مي کنن خوردت کنن .
اون موقعس که وقتي تو تنهايي بهش فکر مي کني آنچنان تپش قلبي مي گيري که
احساس مي کني الانه که قلبت بيفته جلوي پات .
به همين سادگي ...
حالا فهميدي چرا راه به راه دلم برات تنگ مي شه ؟!




کسی معنی دل تنگی را درک می کند......که طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچوقت
به کسی وابسته نشو....که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست…




خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم
خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم








در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه ی سنگینی را داخل کلاس آورد . وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد ،
استاد یک لیوان برزگ شیشه ای را از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت.
سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت.
آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند ، پرسید:« آیا لیوان پر شده است؟ » همه گفتند : « بله پر شده »
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت.
بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند.
سپس از دانشجویان پرسی: « آیا لیوان پر شده است؟ » همه پاسخ دادند: « بله پر شده»
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن برداشت و داخل لیوان ریخت.
ذرات شن به راحتی فضاهای خالی بین قلوه سنگها و ریگ ها را پر کردند.
استاد یکبار دیگر پرسید : « آیا لیوان پر شده است؟» دانشجویان همصدا پاسخ دادند:« بله پرشده »
استاد از داخل جعبه یک بطری آب را رداشت و آن را درون لیوان خالی کرد.
آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از اینکه استاد سئوالی کند ، دانشجویان با خنده فریاد زدند :« بله پر شده»
بعد از آنکه خنده ها تمام شد ، استاد گفت: « این لیوان مانند شیشه ی عمر شماست و
آن قلوه سنگ ها چیزهای مهم زندگی شما ، مثل سلامتی ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند.
چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط اینها برایتان باقی ماندند ، هنوز هم زندگی شما برپاست.»
استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد: « ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که
در زندگی مهمند ، مثل شغل ، ثروت وخانه و ... و ذ رات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند .
اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید ، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند.
این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.
ابتدا به قلوه سنگ های زندگیتان برسید ، بقیه ی چیزها حکم ذرات شن را دارند.»

نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه 1386/09/14 ساعت 0:30 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر دارش
سلام خیلی ممنون که سر زدی
شب که میشه برو کنار پنجره تا ستاره ها حسودیشون بشه که ماهشون عشق منه
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY