توی سرمای زمستون

یه کبوتر روی ایوون

خیس شده پرهای نازش

دیگه بالهاش نداره جون

پس به آسموون نگاه کرد

دیگه چشماش شده خسته

آخه اون خبر نداره خودشم بارشو بسته

یه دلش پراضطرابه یه دلش پر از امیده

توی آسمون آبی اون هنوز جفتی ندیده

دلشو زدش به دریا

بره دنبالش به هر جا

اما افسوس یه شکارچی نشسته پشت درختا

تا بلند می شه از ایوون

می ریزه روی زمین خون

تا می ریزه رو زمین خون

می شنیه جفتش رو ایوون

پس به آسموون نگاه کرد دیگه چشماش شده خسته

آخه اون خبر نداره خودشم بارشو بسته

یه دلش پراضطرابه یه دلش پر از امیده

توی آسمون آبی اون هنوز جفتی ندیده


 

نوشته شده توسط زینب در چهارشنبه 1386/11/17 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت