
غرور نذاشت بهت بگم قدِ خدا دوسِت دارم
حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمرم
تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشه مو
سوزونده آفتِ غرور از حالا تا همیشه مو
اگر بهت گفته بودم حالا تو مالِ من بودی
من تو خیال ِ تو بودم تو تُو خیال ِ من بودی
کاش که میون من و تو تو اون روزا حصار نبود
هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود
انگار که تقدیر نمی خواست تو در کنار من باشی
منم بهار ِ تو باشم تو هم بهار من باشی
یه خلوتِ ساکت و سرد انگار اسیرمون شده
نمی شه فکر دیگه کرد ما خیلی دیرمون شده
تو رفتی و حالا دیگه اونور دنیا خونَتِ
انگار نه انگار که کسی اینور آب دیوونَتِ
تقصیر هردومون بوده ما عشقَُ نشناخته بودیم
فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم
باید یکی از ما دوتا غرورُ می ذاشت زیر پا
آروم به اون یکی می گفت یه عاشقِ واقعی باش
جداییِ دستای ما یه اتفاقِ ساده نیست
سواره هرگز با خبر از غصه ی پیاده نیست
توی مسیر عاشقی باید هوای دل و داشت
حرفِ دل و عینِ قسم رو طاقی چشما گذاشت
حالا که من تنها شدم قدرِ چشاتو می دونم
ولی نمی شه کاری کرد همیشه تنها می مونم
کاش توی دنیا هیچ کسی قربونیِ غرور نشه راهِ دو تا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه
![]()
نوشته شده توسط زینب در سه شنبه 1386/12/07 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر دارش
سلام خیلی ممنون که سر زدی
شب که میشه برو کنار پنجره تا ستاره ها حسودیشون بشه که ماهشون عشق منه
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY